زبانحال حضرت زهرا سلاماللهعلیها در واقعه کوچه
سـجـادهام مـعـطر، از بـوی ربّـنـا بود آنچه شنیده میشد، از من فقط "خدا" بود یک عمر آه و نفرین، از این و آن شنیدم تنها به جرم اینکه نفـرین من دعا بود طفلان من به جایِ مردم گرسنه بودند افـطـار خـانـۀ ما در سـفـرۀ شـمـا بود امروز را نـبـیـنید این بی حـیا لگد زد دیروز پشت این دَر، جمعـیت گدا بود من هیچ شکوهای از بیگـانگـان ندارم آنکه به حال و روزم خـندید آشنا بود من درد مرتضی را با جان خود خریدم در راه عــشـق بـایـد آمــادۀ بــلا بــود دستم شکـست اما من درد حس نکردم اسم عـلی دوا بود، ذکر عـلی شِـفا بود رفـتـم برای مردم حـجـت تمام کـردم: او را که میکشیدید او حجّـت خدا بود ایکاش میشکستند این دست دیگرم را اما به جای این دست، آن دست بسته وا بود با کفشهای خاکی، در خـانهام قدم زد آن خانهای که فرشش، بال فرشتهها بود ایکاش مـاجـرا را حـیـدر ندیـده باشد وقتی سرم به در خورد، فضه! علی کجا بود؟! تـازه مـیـان کـوچـه قـلـبـم به درد آمـد حیدر برهنه سر بود، حیدر برهنه پا بود تا قـبر بردنم را، هـمـسایه هم نفـهـمید از بسکه مُردن من، چون شمع بیصدا بود از بسکه قطره قطره بر پای تو چکیدم تابوت من سبکتـر حتی ز بـوریا بود ای آخـرت وفا کن با ما شکـسته دلها با ما شکسته دلها، دنیا که بیوفا بود |